سطح صفر: حضور، حال و حقیقت بنیادین

سطح صفر: حضور، حال و حقیقت بنیادین

15 تیر 1405 • ویرایش: 21 تیر 1405 • حدود 14 دقیقه

در این جلسه، بنیادی‌ترین سطح نقشهٔ وجود را بررسی می‌کنیم؛ سطحی که درک درست آن دروازه‌ی شناخت روشن‌تر و ملموس‌تری سایر سطوح و آموزه‌های هر سطح است.

در این جلسه تلاش نمی‌کنیم چیزی را صرفاً بپذیریم یا اثبات کنیم. تنها می‌خواهیم آنچه را همواره در تجربهٔ ما حضور داشته، با دقت بیشتری مشاهده کنیم.

پس هر جا لازم بود، ویدئو را متوقف کنید و سعی کنید خودتان به پرسش‌ها پاسخ دهید.
سطح صفر
سطح صفر

بخش اول: آیا ممکن است باشیم، اما «در حال» نباشیم؟

در این جلسه می‌خواهیم بنیادی‌ترین سطح «نقشهٔ وجود» را بررسی کنیم؛ سطحی که اگر به‌درستی دیده شود، می‌تواند نگاه ما را به خود، جهان و حقیقت بنیادین دگرگون کند.

در ابتدا می‌خواهیم از تجربه‌های عینی و روزمره‌ی خود برای درک این سطح استفاده کنیم.

نخست از خود بپرسید:

آیا ممکن است وجود داشته باشید، اما در «حال» نباشید؟

آیا می‌توانید چیزی را ببینید، صدایی را بشنوید یا چیزی را لمس کنید اما در حال نباشید؟

برای لحظه‌ای ویدئو را متوقف کنید و پیش از ادامه، خودتان به این پرسش فکر کنید.

اگر پاسخ شما منفی است، دست‌کم تا اینجا به نظر می‌رسد هر تجربهٔ حسی برای ما در حال رخ می‌دهد.

شاید بگویید: «ذهن انسان می‌تواند از حال خارج شود.»

همین حالا خانه‌ای که سال‌ها پیش در آن زندگی می‌کردید، یا یک دوست قدیمی را به یاد آورید.
آیا در گذشته هستید یا در همین حال هستید و تنها گذشته را به یاد می‌آورید؟

یا به چیزی در آینده فکر کنید؛ مثل کاری که چند ساعت بعد یا فردا می‌خواهید انجام دهید.
آیا اکنون در آینده حضور دارید، یا اکنون آینده را تصور می‌کنید؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و به این سوالات توجه کنید.

اگر با دقت نگاه کنیم، خودِ یادآوری و خودِ تصور، هرچقدر هم واقعی به نظر برسند، در همین حال رخ می‌دهند؛ و به نظر نمی‌رسد من به گذشته یا آینده بروم؛ بلکه در حال، گذشته را به یاد می‌آورم و آینده را تصور می‌کنم.

تا اینجا به نظر می‌رسد هر تجربه‌ای، چه حسی، چه ذهنی در حال تجربه می‌شود مگر شما مثال نقضی برای آن پیدا کرده باشید.

بخش دوم: آیا خروج از «حال» ممکن است؟

حالا از خود بپرسید:

آیا می‌توانم از حال خارج شوم؟

کمی فکر کنید و اگر مثالی به ذهنتان می‌رسد، آن را بررسی کنید.

شاید بگویید:

«اگر روزی بتوانیم در زمان سفر کنیم، از حال خارج می‌شویم.»

فرض کنید به گذشته یا آینده بروید.

آیا وقتی به آنجا رسیدید، گذشته یا آینده را در همان لحظه تجربه نمی‌کنید؟

آیا می‌توانید حالتی را تصور کنید که آن تجربه برای شما در حال نباشد؟

همین پرسش را دربارهٔ مکان نیز مطرح کنید.

اگر همین حالا به دورترین نقطهٔ کیهان منتقل شوید، آیا حضور شما در آنجا در حال نیست؟

اکنون به تجربه‌های متافیزیکی فکر کنید.

یک خواب، یک تجربهٔ نزدیک به مرگ، تجربهٔ خروج از بدن یا یک مکاشفهٔ معنوی.

آیا هنگام تجربهٔ هرکدام، از حال خارج شده‌اید یا هنگام تجربه در حال هستید؟

حتی به بهشت فکر کنید.

اگر روزی در بهشت باشید، آیا در حال تجربه‌ی بهشت نیستید؟ آنجا بودن را در حال تجربه نمی‌کنید؟

آیا اصلاً می‌توانید چیزی را تصور کنید که در حال نباشد؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و خوب بررسی کنید.

اگر با دقت همهٔ مثال‌ها را بررسی کنیم، می‌بینیم حتی تلاش برای تصور «خارج از حال بودن» نیز در حال انجام می‌شود.

دست‌کم تا اینجا، به نظر می‌رسد خروج از حال ممکن نیست.

بنابراین، آنچه می‌توان گفت از مشاهدهٔ مستقیم به دست می‌آید این است که:
هیچ تجربه‌ای خارج از حال ممکن نیست. و هیچ موجودی را نمی‌توان یافت که بتواند از حضور حال خارج شود.

پس هر جا و در هر زمان وجودی تحقق دارد، حال نیز همان‌جا حاضر است و حال محدود به مکان یا زمان نیست.

بخش سوم: همه‌چیز تغییر می‌کند، اما «حال» همچنان حاضر است.

حالا می‌خواهیم تغییر کردن حال را بررسی کنیم.

در زندگی من چه چیزهایی تغییر کرده‌اند؟

بدن، افکار، احساسات و باورها، دوستان، خانه، شغل و شرایط زندگی‌ همگی تغییر کرده‌اند.

گیاهان، حیوانات، انسان‌ها، ستارگان و کهکشان‌ها، همگی دگرگون می‌شوند.

حالا یک بار دیگر به خودِ حال توجه کنید.

همین الان چیزی را تغییر دهید. البته نیازی نیست چون همواره این تغییر رخ می‌دهد. نفس می‌کشید، حرکت می‌کنید، افکار مدام حرف می‌زنند، آیا همچنان در حال هستید؟ آیا حال تغییر کرد؟ به گذشته‌های دور دقت کنید. آیا خود حال تغییر می‌کند یا محتوای حال؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و کمی به این پرسش فکر کنید.

اگر با دقت نگاه کنیم، همه‌چیز تغییر می‌کند، اما به نظر نمی‌رسد خودِ حال مانند چیزها دستخوش تغییر شود و این جالب است.

بخش چهارم: وابستگی یک‌طرفه؛ همه به حال وابسته‌اند، اما حال به هیچ‌چیز وابسته نیست.

با توجه به آنچه تا اینجا دیدیم؛ بودن فقط در حال ممکن است، خروج از حال ممکن به نظر نمی‌رسد و آنچه تغییر می‌کند، محتوای حال است، نه خودِ حال.

حالا از خود بپرسید:

اگر حال نباشد، آیا بدن من، افکار من، احساسات من، یک درخت، یک ستاره یا هر چیز دیگری می‌تواند تجربه شود؟

اکنون پرسش را برعکس کنید.

اگر هیچ‌یک از آن‌ها نباشند، آیا حال هم از بین می‌رود؟

اگر من نباشم، دیگر حالی نیست؟

اگر درخت، زمین یا کهکشان نباشند، حال هم نخواهد بود؟

یا این آن‌ها هستند که همواره در حال حضور دارند؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و اگر می‌توانید مثالی پیدا کنید که حال برای بودنش به آن وابسته باشد.


اگر با دقت نگاه کنیم، دست‌کم تا اینجا می‌بنیم وابستگی کاملاً یک طرفه است.

هر چیزی برای بودن یا تجربه شدن به حال نیاز دارد؛ اما با تغییر یا نبود چیزی، حال همان حال است.

---------------------

تا اینجا، حقیقتی که آن را «حال» نامیده‌ایم، دست‌کم این ویژگی‌ها را از مشاهدهٔ مستقیم نشان داده است:

هیچ موجودی بیرون از آن تحقق ندارد.
هیچ موجودی نمی‌تواند از آن جدا شود.
در میان همهٔ تغییرات، خود باقی می‌ماند.
همه برای تحقق خود به آن وابسته‌اند، اما خود به هیچ‌یک وابسته نیست.

بخش پنجم: «حال» چیست؟ چطور آن را مشاهده و توصیف کنیم؟

اگر دقت کنید می‌بینید هرچه تا اینجا گفته‌ایم، در مورد خودِ حال نبوده است؛ بلکه در مورد نسبتِ موجودات با حال بوده است.

دیدیم که هیچ چیز خارج از حال نمی‌تواند باشد و همهٔ تجربه‌ها در حال رخ می‌دهند.

آیا می‌توانیم حال را نیز مانند چیزهای دیگر توصیف کنیم؟

یک چیز فیزیکی مثل کتاب را می‌توانیم به خوبی توصیف کنیم.

می‌توانیم بگوییم از چه ساخته شده، چه اندازه‌ای دارد، چه ویژگی‌هایی دارد و چگونه تغییر می‌کند.

می‌توانیم دربارهٔ محتوای یک پدیدهٔ ذهنی، مثل فکر، شدت و ضعف آن، تغییرات آن یا حتی منشأ شکل‌گیری آن صحبت کنیم.

در یک تجربهٔ متافیزیکی هم مثل تجربهٔ خروج از بدن یا مشاهدات متافیزیکی، حتی اگر دربارهٔ واقعیت آن اختلاف‌نظر داشته باشیم، کسی که آن را تجربه کرده، می‌تواند خودِ تجربه‌اش را تا حدی توصیف کند.

اما حال چطور؟

حال چیست؟ چه ویژگی‌هایی دارد؟

از چه تشکیل شده است؟

چه اجزایی دارد؟

چه شکلی دارد؟

چگونه به وجود آمده است؟

چطور می‌توان آن را مشاهده کرد؟

لطفاً ویدئو را متوقف کنید و واقعاً تلاش کنید پاسخی پیدا کنید.

اگر با دقت نگاه کنیم، می‌بنیم دربارهٔ چیزهایی است که در حال هستند، نه دربارهٔ خودِ حال.

ممکن است از «اکنونِ زمانی» یا وضعیت کنونی سخن بگوییم. اما این توصیف خود حال نیست؛ توصیف چیزی است که در حال رخ می‌دهد. توصیف محتوای حال است نه خود حال.

دست‌کم تا اینجا، به نظر می‌رسد حال مانند چیزهایی که می‌شناسیم اساساً موضوعِ مشاهده قرار نمی‌گیرد؛ بلکه همهٔ مشاهده‌ها در آن رخ می‌دهند.

به همین دلیل، نمی‌توانیم برای آن جزء، شکل، جنس یا توصیفی مانند سایر موجودات بیان کنیم.

شاید به همین دلیل، حال با هر آنچه تاکنون شناخته‌ایم تفاوتی بنیادین دارد.

آن را نمی‌توان مانند یک شیء، یک فکر یا تجربه‌های متافیزیکی مشاهده یا توصیف کرد؛ اما هیچ مشاهده‌ یا تجربه‌ای نیز بدون آن ممکن نیست.

بخش ششم: آیا منشأ مستقلی غیر از حال وجود دارد؟

تا اینجا دیدیم که هیچ چیز بدون حال نمی‌تواند باشد و نمی‌تواند از آن خارج شود و حال وابسته به هیچ چیز نیست.

گرچه واضح است، اما ببینیم منشأ مستقلی به جز حال می‌تواند باشد؟

مثال:
یک کتاب را در نظر بگیرید.
منشأ آن کاغذ است.
کاغذ از چوب.
چوب از درخت.
درخت از سلول.
سلول از مولکول.
مولکول از اتم.
اتم از ذرات زیراتمی یا انرژی.

هر نظریه‌ای را هم بپذیریم، باز یک پرسش باقی می‌ماند:

آن منشأ، خودش کجا وجود دارد؟

آیا بیرون از حال است؟

یا آن هم در حال وجود دارد؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید.

ببینید آیا می‌توانید منشأیی پیدا کنید که وجود داشته باشد، اما در حال نباشد؛ یا مستقل از حال باشد.

اگر با دقت نگاه کنیم، هرچه این زنجیره را ادامه دهیم، به منشأ مستقلی نمی‌رسیم. هر منشأیی که تصور کنیم، خودش نیز در حال تحقق دارد و به حال وابسته است.

از سوی دیگر، پیش‌تر دیدیم که اگر هیچ‌یک از این موجودات هم نباشند، دلیلی برای نبودن حال پیدا نمی‌کنیم.

چیزها می‌توانند به وجود بیایند، تغییر کنند یا از بین بروند؛ اما حال به آن‌ها وابسته نیست.

بنابراین، دست‌کم تا اینجا، هر منشأیی که در نظر بگیریم، خود نیز به حال وابسته است.

و اگر این زنجیره را هرقدر ادامه دهیم، منشأ مستقلی غیر از حال پیدا نمی‌کنیم.

در نتیجه، اگر از منشأ به وجود آمدن هر چیز سخن بگوییم؛ منشأیی که خود به منشأ دیگری وابسته نباشد و هر لحظه نیز لازمهٔ وجود هر چیز باشد، تنها چیزی که تاکنون به آن رسیده‌ایم، حال است.

--حقیقت بنیادین و حال--

از اینجا به بعد، برای ساده‌تر شدن ادامهٔ بحث، «حال» را «حقیقت بنیادین» نیز می‌نامیم.

واژهٔ «حقیقت» از ریشهٔ «حق» می‌آید؛ یعنی آنچه ثابت، استوار و برقرار است، در برابر چیزی که ناپایدار یا زودگذر است.

تا اینجا نیز، آنچه دربارهٔ حال دیده‌ایم با همین معنا سازگار است.

دیدیم که همه‌چیز می‌تواند تغییر کند یا از میان برود، اما حال تغییر نمی‌کند.

دیدیم که همهٔ موجودات برای تحقق خود به آن وابسته‌اند، اما خود به چیزی وابسته نیست.

و دیدیم که منشأ مستقلی غیر از آن پیدا نکرده‌ایم.

به همین دلیل، از اینجا به بعد، از آن با عنوان «حقیقت بنیادین» نیز یاد می‌کنیم که در واقع بیانگر نتایجی است که به دست آمده است.

بخش هفتم: حال یا حقیقت بنیادین را نمی‌توان نسبت به هیچ نحوهٔ وجود، فاقد و تهی دانست.

**من آگاهم؛ پس آگاهی وجود دارد.**

اکنون از خود بپرسید:

آیا حقیقت بنیادین می‌تواند کاملاً فاقد آگاهی باشد؟

اگر چنین باشد، آگاهی از کجا آمده است؟

دو احتمال بیشتر نداریم:

* یا آگاهی مستقل از حقیقت بنیادین است.
* یا منشأ مستقلی دارد.

اما تا اینجا هیچ‌یک از این دو را پیدا نکرده‌ایم.

آگاهی نه در هیچ لحظه‌ای مستقل از حقیقت بنیادین است و نه منشأ مستقلی برای آن یافته‌ایم.

وقتی چیزی در بودن خود، همواره و مطلقاً و در تمام ارکان وجودی به حقیقت بنیادین وابسته است، دیگر نمی‌توان حقیقت بنیادین را نسبت به آن کاملاً خالی یا بیگانه دانست.

برای روشن‌تر شدن موضوع، به یک تفاوت دقت کنید.

وابستگی‌های معمول، وابستگی مطلق و همواره نیستند. مثلاً درخت برای رشد به خاک، آب و نور نیاز دارد؛ اما هر جزء آن مستقیماً به خاک وابسته نیست، لحظاتی می‌تواند بدون خاک، آب و نور دوام بیاورد یا حتی بسیاری از این وابستگی‌ها با شرایط دیگری جایگزین می‌شوند.

اما دربارهٔ حقیقت بنیادین چنین نیست و هیچ چیز حتی برای لحظه‌ای امکان خروج از آن را ندارد؛ حتی تصور آن هم ممکن نیست و خود تصور کردنش در حال رخ می‌دهد. و وابستگی آن در هر لحظه و هر مرتبه مطلق است؛ و نه فقط آغاز پیدایش، بلکه اصلِ بودن همواره‌ی آن.

همین پرسش را دربارهٔ هر نحوهٔ دیگری از وجود مطرح کنید.

قدرت.

اراده.

اختیار.

محبت.

آیا می‌توان حقیقت بنیادین را نسبت به آن‌ها کاملاً فاقد دانست؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و به این پرسش فکر کنید.

اگر با دقت نگاه کنیم، به نظر نمی‌رسد حال یا حقیقت بنیادین نسبت به هر نحوهٔ وجود کاملاً فاقد و بیگانه باشد.

دقت کنید.

هنوز نگفته‌ایم حقیقت بنیادین دقیقاً چیست یا این کمالات چگونه به آن نسبت داده می‌شوند.

فقط تا همین‌جا پیش آمده‌ایم که نسبت دادن فقدان مطلق آگاهی، قدرت، اراده یا هر نحوهٔ دیگری از وجود به حقیقت بنیادین، با آنچه تاکنون مشاهده کرده‌ایم سازگار به نظر نمی‌رسد.

بخش هشتم: محدود دانستن حقیقت بنیادین نسبته به مرتبه‌ای خاص از کمالات

تا اینجا دیدیم که حقیقت بنیادین را نمی‌توان نسبت به هیچ نحوه‌ای از وجود، کاملاً فاقد دانست.

حالا یک گام دیگر برداریم.

فرض کنید مرتبه‌ای از آگاهی تحقق داشته باشد.

اگر مرتبه‌ای بالاتر از آن نیز تحقق پیدا کند، یا حتی امکان تحقق داشته باشد، آیا می‌تواند بیرون از قلمرو حقیقت بنیادین باشد یا منشأ مستقلی داشته باشد؟

اکنون ویدئو را متوقف کنید و به این پرسش فکر کنید.

اگر با دقت نگاه کنیم، به نظر می‌رسد پاسخ منفی است.

در این صورت، نمی‌توان حقیقت بنیادین را نسبت به مرتبه‌ای از آگاهی دارای آن دانست، اما نسبت به مرتبه‌ای بالاتر فاقد آن.

همین موضوع دربارهٔ قدرت، اراده، محبت، اختیار، عدالت و هر کمال وجودی دیگر نیز صادق است.

بنابراین، هیچ دلیلی برای محدود دانستن حقیقت بنیادین به مرتبه‌ای خاص از هیچ کمال وجودی پیدا نمی‌کنیم.

بخش دهم: آیا هر آنچه تحقق می‌یابد، ظهوری از حقیقت بنیادین است؟

اکنون بار دیگر به مشاهدهٔ مستقیم بازگردیم.

به هر چیزی که می‌شناسید نگاه کنید؛ یک اندیشه، یک احساس، بدن خود، یک درخت یا یک ستاره.

آیا می‌توانید برای تحقق هیچ‌یک، منشأیی بیرون از حقیقت بنیادین پیدا کنید؟

تا اینجا پاسخ منفی بود.

اکنون پرسش دیگری مطرح می‌شود.

آیا حقیقت بنیادین برای تحقق این‌ها چیزی را از بیرون از قلمرو وجودی خود دریافت می‌کند؟

اگر چنین باشد، آن چیز نیز باید وجود داشته باشد.

اما پیش‌تر دیدیم هیچ نحوه‌ای از وجود بیرون از قلمرو حقیقت بنیادین نیست.

پس چیزی از بیرون دریافت نمی‌شود.

در این صورت، آنچه تحقق می‌یابد نمی‌تواند حقیقتی مستقل در کنار حقیقت بنیادین باشد.

زیرا نه منشأ مستقلی دارد و نه منشأ آن می‌تواند بیرون از حقیقت بنیادین باشد. پس آنچه به وجود می‌آید، از خودِ حقیقت بنیادین است، نه از چیزی غیر از آن؛ یعنی به وجود آمدن، ظهورِ مرتبه‌ای از وجودِ همان حقیقت بنیادین است، نه وجودی مستقل و جدا.

بخش یازدهم: حقیقت بنیادین، فاعل تحقق همه چیز است

اگر هر آنچه تحقق پیدا می‌کند، از خودِ حقیقت بنیادین ظهور می‌یابد...

و حقیقت بنیادین نیز آگاه، توانا و مختار است...

آیا می‌توان گفت این به وجود آمدن‌ها بدون آگاهی، بدون اراده و بدون اختیار پدید آمده‌اند؟

در حالی که پیش‌تر دیدیم نسبت دادن فقدان آگاهی، اراده یا اختیار به حقیقت بنیادین، و بالاترین حد ممکن آن‌ها با آنچه تاکنون مشاهده کرده‌ایم سازگار نیست.

از سوی دیگر، هیچ منشأ مستقل دیگری نیز وجود ندارد که آگاهی، اراده یا اختیار را به آنچه به وجود می‌آید افزوده باشد.

پس به وجود آمدن موجودات نمی‌تواند خودبه‌خودی یا تصادفی باشد، بلکه حاصلِ فعلِ آگاهانه، ارادی و از روی اختیارِ حقیقت بنیادین است.

به همین دلیل، حقیقت بنیادین نه تنها منشأ وجود موجودات است، بلکه فاعلِ به وجود آمدن پیوستهٔ آن‌ها نیز هست.

بخش دوازدهم: هیچ تحققی را نمی‌توان بیرون از عالی‌ترین مرتبهٔ حکمت حقیقت بنیادین دانست.

اگر حقیقتی همه‌چیز را می‌داند...

بهترین و کامل‌ترین فعل را می‌شناسد...

توان انجام آن را نیز دارد...

و هیچ مانع مستقلی نیز در برابر او نیست...

آیا دلیلی دارد که فعلی کمتر از کامل‌ترین فعل ممکن انجام دهد؟

بنابراین، منسجم‌ترین تبیین آن است که هر آنچه به وجود می‌آید، حاصلِ فعلِ حکیمانهٔ حقیقت بنیادین است.

و از آنجا که این وابستگی، تنها مربوط به آغازِ وجود نیست، بلکه در هر لحظه برقرار است، به وجود آمدن و ظهورِ هر لحظه نیز همواره بر اساس عالی‌ترین مرتبهٔ حکمتِ حقیقت بنیادین صورت می‌گیرد.

بخش سیزدهم: فروریختن الگوهای مخرب ذهنی

اکنون یک پرسش تازه پیش روی ما قرار می‌گیرد.

اگر هر آنچه در هر لحظه به وجود می‌آید، حاصلِ فعلِ آگاهانه، ارادی و حکیمانهٔ حقیقت بنیادین است...

آیا هیچ لحظه‌ای می‌تواند صرفاً یک اتفاق بی‌معنا باشد؟

آیا چیزی که اکنون در زندگی ما رخ می‌دهد، می‌تواند کاملاً بی‌هدف، بی‌حکمت یا خارج از قلمرو آن حقیقت باشد؟

اگر آنچه تاکنون دیده‌ایم درست باشد، پاسخ منفی است.

در این صورت، ممکن است حکمت یک لحظه را نفهمیم؛ اما دیگر نمی‌توانیم آن را بیرون از قلمرو حکمت حقیقت بنیادین بدانیم.

اگر چنین باشد، بخش عمده و اصلی الگوهای نادرست ذهنی که منشأ بخش اعظمی از رنج‌های ما در زندگی و عدم بهره بردن از زندگی است فرو می‌ریزد:
قربانی بودن
مقصر دانستن دیگران
جنگیدن با اکنون
اضطراب آینده
حسرت گذشته
وابسته کردن خوشبختی به افراد یا
کنترل کردن همه چیز
احساس بی‌عدالتی
احساس رهاشدگی
احساس بی‌معنایی
احساس تنهایی
احساس اینکه خدا مرا دوست ندارد

اگر مسیری که تاکنون طی کرده‌ایم درست باشد، این برداشت‌ها دیگر با آنچه مشاهده کرده‌ایم سازگار به نظر نمی‌رسند؛ نه به دلیل یک باور دینی، توصیهٔ اخلاقی یا مثبت‌اندیشی، بلکه به عنوان نتیجه‌ای که قدم‌به‌قدم از همان مشاهده‌های آغازین به دست آمده است.

متون اصلی که این حقیقت را نشان می‌دهند

سنت دائویی و دائو ده جینگ

ای جینگ

اوپانیشادها

قرآن

نگرش هماهنگ و دستاوردهای آن

حال مهم است

رابطه با حال مهم است

کیفیت و کمیت

خواستن چیزی که در اکنون نیست چه معنایی دارد؟

توجه به چیزی که در اکنون نیست چه معنایی دارد؟ رابطه با توحید

حال مهم است به معنی وضعیت کنونی مهم است نیست. در واقع حال مهم است می‌گوید هر وضعیتی که در آن هستید مهم است، و این درک ریشه در فهم اینکه جای دیگری نیست، و حکمت داشتن اتفاقات دارد. و تمام زندگی و تمام تجربه‌های من مهم و لازم و ارزشمند هستند.

توحید : تنها تعیین کننده خداست

اینکه هیچ چیز را تعیین کننده ندانم

سایر افراد و انسان‌ها که مقام یا ثروت یا قدرتی دارند
داشته های مادی
توانمندی‌های ذهنی یا بدنی
روابط
افکار و احساسات

این هم جنبه‌ی مثبت دارد و هم جنبه‌ی منفی، یعنی هم اینکه کسی تعیین کننده است به نزدیک شوم، کسی تعیین کننده است می‌تواند اوضاع نامناسبی برایم رقم زند.

عزت نفس
قدرت
توانایی حل مسئله